تبليغاتX
دستنوشته های راسکولنیکوف

One spelling mistake can destroy your life!

A husband wrote a message to his wife on his official trip and forgot to
add 'e' at the end of a word...

"I'm having such a wonderful time!
Wish you were her...!"
نوشته شده توسط بهنام در جمعه 11 آذر1390 ساعت | لینک ثابت |

هر وقت دلم میخواد یکی شوخی کرده باشه، يه نفر دروغ گفته باشه، هيچ كي اهل شوخي نيست و همه راست ميگن.
نوشته شده توسط بهنام در چهارشنبه 10 فروردین1390 ساعت | لینک ثابت |

انگار همه میل به درد دل کردنی که تا الان توی زندگیم میتونستم داشته باشم و هیچوقت نداشتم، جمع شده و امشب يقمو گرفته. دلم يه جفت گوش ميخواد تا صبح واسش ناله كنم. خیلی دلم گرفته. کجان دوستان موافق؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط بهنام در چهارشنبه 10 فروردین1390 ساعت | لینک ثابت

از ايستگاه مترو بيرون اومدم. بارون ميومد، ريز و اروم  و بي صدا. رفتم سر جاي هميشگيم پشت ديوار بانك كه قناسيه طبقه دومش يه سقف كوچك درست كرده. تا سيگارم رو روشن كردم چشمم افتاد به چشمم كه روبروم روي جدول نشسته بود و سيگار ميكشيد. قبل از اينكه فرصت كنم نگاهم رو از نگاهش بدزدم گفت تو بارون سيگار ميچسبه. حوصله غريبه ها رو ندارم، هيچوقت نداشتم. يه لبخند سرد زدم و چيزي نگفتم. اومد ايستاد كنارم و دوباره گفت توي بارون سيگار ميچسبه، سر تكون دادم. يه كم نگاهم كرد و گفت متنفرم از اينكه زير بارون، همدمم سيگارم باشه. رفت.

                          ****************************************

بارون ميومد، ريز و سريع با دونه هاي تگرگ. چتر نداشتم، هيچوقت ندارم. ديدمش با يه خانم مسن كنار ديوار ايستاده بود، حتما مادرش بود. باهاشون چند متري فاصله داشتم كه ديدمشون. همينطور كه داشتم نگاهش ميكردم نزديكشون شدم  و از جلوشون رد شدم. دوست داشتم سرش رو بلند كنه و نگام كنه. فهميده بود كه دارم نگاهش ميكنم، نگاهم نكرد. چند قدم كه رفتم، برگشتم و باز نگاهش كردم، داشت نگاهم ميكرد.

                           **************************************

گفتم: دوستت دارم!

توي تاكسي كنار هم نشسته بوديم. هوا ابري بود، ولي بارون نميومد. با اينكه دربست گرفته بوديم، راننده يه مسافر سوار كرده بود كه نشسته بود صندلي جلو.

گفت: خب؟

گفتم: ميخوام با هم دوست باشيم.

گفت: بعدش؟

گفتم: با هم دوست باشيم، بعدش هر چي تو خواستي!

گفت: تو چي ميخواي؟

گفتم: ميخوام با تو باشم، با هم بريم توي اسمونا...

بعدش يادم نمياد كه چي گفتم و چي گفت، واقعا يادم نمياد. سالها از اون موقع گذشته.

 بعضي وقتها، در يك شرايط يه فضاي خاصي، يه كارهايي ميكنم، يا حرفهايي ميزنم، كه بعدا كه بهشون فكر ميكنم، خيلي خجالت ميكشم از اون كار يا حرف. و هي ذهنم رو درگير ميكنه كه چرا اين حرف رو زدم يا اين كار رو كردم و پيش خودم شرمنده ميشم. چند سال پيش تصميم گرفتم كه اگر اون عمل يا حرف تاثيري روي ديگري داشته، به اون بگم و معذرت خواهي كنم و خلاص. ولي اگر كه يه مساله شخصي بوده، يا به اون فرد دسترسي نداشتم، اعتراف كنم.

اين مكالمه بالا هم از اون دست وقايعيه كه واقعا خجالت زدم ميكنه. اين يه اعترافه، هرچند كه سالها از اون موقع گذشته.

نوشته شده توسط بهنام در سه شنبه 24 اسفند1389 ساعت | لینک ثابت

 

مشكل از اونجا شروع شد كه تصميم گرفتم مثل همه ادماي ديگه بر مبناي عقل زندگي كنم.

البته مشكل اصلي اين بود كه فكر ميكردم وقتي به يه سن خاصي ميرسم، يا به قولي بزرگ ميشم، بايد عاقل بشم. و خب، اين براي من كه تا پيش از اون اصلا عاقل نبودم، يعني يه حماقت بزرگ و يعني تناقضهاي پي در پي.

البته اين مشكل يه راه حل داشت كه اون موقع اصلا بهش فكر نكردم، چون اصلا فكر نميكردم مشكلي وجود داشته باشه. راه حل اين بود كه از يه جايي يه خط زير گذشته ميكشيدم و از سر خط، عاقلانه زندگي ميكردم.

تغيير خمير مايه ممكن نيست.

به اصل بر ميگردم.

                         *********************************

Every moment has its song.

عبارت جالبيه.

پس فعلا:

(( ...اخرين ضربه رو محكمتر بزن...))

                           ********************************

سخت ترين سوال امشب: يه ليوان چاي پررنگ، خيلي پر رنگتر از اون كه فكرشو بكني جلومه، فكر ميكنم اگه بخورم، همون موقع قلبم مي ايسته و كليه هام از كار ميفتن. ولي خيلي هم چاي ميخوام. چه بايد كرد؟؟؟

نوشته شده توسط بهنام در پنجشنبه 7 بهمن1389 ساعت | لینک ثابت

چقدر بده كه روزمرگيهامون تبديل به هدف ميشه.

هدفهامون ميشه ارزو.

ارزوهامون ميشه تخيل.

تخيلاتمون هم تبديل ميشن به رويا.

اين اتفاق واسه همه ميفته، شك نكن. فقط بعضيا متوجه ميشن و بعضيا هم متوجه نميشن، يه عده هم ميفهمن و خودشون رو گول ميزنن. ولي حتما اون روز ميرسه. شك نكن. مگه اينكه قبلش بميري.

 

نوشته شده توسط بهنام در سه شنبه 2 آذر1389 ساعت | لینک ثابت

شش هفت نفر بودیم. همه از اصفهان یا تهران اومده بودن،  مثل دیوونگی بود، گرمترین فصل سال و رفتن به اهواز؟ همون موقع که رسیدیم، خیلی جالب بود، یکی از بچه ها از شدت گرما تنگی نفس گرفت. خیلی گرم بود، ولی خدا رو شکر خبری از شرجی و گردو خاک نبود. بچه ها همه میخواستن زودتر کاری رو که به خاطرش به اهواز رفته بودیم انجام بدن و برگردن. همه ناراحت و پکر بودن. با اینکه توی خونه و توی ماشین کولر روشن بود، همه از گرمای هوا مینالیدن. بار اول از بچه ها پرسیدم در ازای چه مقدار درامد و امکاناتی حاضرن بیان اهواز زندگی کنن همه یه جوری نگاهم کردن که انگار احمقانه ترین حرف عالم رو زدم. جوابها هم خیلی جالب بود، از ماهی دو میلیارد شروع میشد تا ماهی یه میلیون به خونه و ماشین و البته حقوق همسر هم جداگانه باید محاسبه میشد. میزبانمون میگفت که الان هوا خوبه و اگه هفته قبل اینجا بودید یه لحظه هم نمیتونستید دوام بیارید و از گرمای شصت و هشت درجه حرف میزد. ولی دو روز اول هوا خوب!!! بود، روز سوم یه گرد و خاک خفیفی بود. جالب بود که با اون شرایط مردم زندگی عادیشون رو انجام میدادن و انگار که این گرمایی که اشک بچه ها رو در اورده بود رو اصلا احساس نمیکردن. جالب اینجا بود که باوجود اینکه روز به روز هوا گرمتر و رطوبت و گردو خاک هم بیشتر میشد، نق نق بچه ها کمتر میشد و انگار که دیگه زیاد اذیت نمیشدن. طوری که دیگه برنامه بیرون رفتنها، از ساعتهای اخر شب، به سرشب و بعدش هم به ساعت پنج و شش رسید. قیمتهایی هم که میگفتن خیلی منصفانه شده بود. دیگه از میلیارد خبری نبود، به میلیون راضی شده بودن، تازه بدون خونه و ماشین. جالب بود که همه هم از شهر خوششون اومده بود، میگفتن شبهای قشنگ و زنده ای داره. اخه مردمی که در طول روز به خاطر گرما نمیتونن از خونه هاشون بیرون بیان، مجبورن از شب بیشترین استفاده رو بکنن. واسه همین هم هست که معمولا تا ساعت یک و دوی شب مردم توی خیابونن. یاد حرف میزبانمون که بهش دایی میگفتیم افتادم که سی سال پیش واسه انجام یه پروژه به اهواز رفته بود و موندگار شده بود. میگفت: دایی، اینجا هیچی نداره، ولی لا مصب خاکش دامنگیره، نمیتونی ازش دل بکنی.

روزیکه میخواستیم برگردیم، بچه ها خوشحال نبودن.


خیلی دلم میخواست این مطلب رو با حوصله بیشتری مینوشتم تا حق مطلب رو در مورد اهواز بیان کرده باشم.ولی اصلا تو مودش نیستم. فکر کنم اینطوری بهتر باشه. زیاد جانبدارانه هم نیست.

نوشته شده توسط بهنام در دوشنبه 11 مرداد1389 ساعت | لینک ثابت

بدترین مطلبی که تا حالا خوندم این بوده که همه انسانها تا یه زمانی فکر میکنن که با بقیه فرق میکنن و برای انجام دادن یه کار بزرگ به دنیا اومدن، ولی بعد از چند سال متوجه میشن که هیچ تفاوتی با دیگران ندارن و باید همون راهی رو برن که همه مردم رفته اند و دارن میرن.

البته از یه نظر این مطلب رو قبول دارم. متاسفانه اکثرا بعد از یه مدت رویاهامون رو فراموش میکنیم و یادمون میره که یه زمانی میخواستیم چه کارهایی انجام بدیم و چه رویاهایی داشتیم. یعنی بعد از مدتی سرو کله زدن با مشکلات زندگی، چنان درگیر روزمرگی میشیم که بعد از چند سال اون هدف اصلی رو که به خاطرش درگیر این مشکلات شده بودیم رو فراموش میکنیم، و مبارزه با مشکلات هدف اصلی از زندگیمون میشه. و همینطور مشکل بعد از مشکل میاد و عمر انسان میگذره و وقتی هم که سن ادم بالا میره، دیگه انگیزه ای واسه ادامه مبارزه نداره.

ولی به شدت به این مساله معتقدم، که هر انسانی برای انجام کار و رسیدن به هدف منحصر به فردی به وجود اومده که هیچ کسی به جز اون قادر به انجام اون کار یا رسیدن به اون هدف نیست.

یه دوست دارم. الان یکی از بهترین دوستامه. اولین باری که همدیگه رو به واسطه یه دوست مشترک دیدیم، بعد از چند ساعت چنان با هم چفت شدیم که انگار سالهای ساله که همدیگه رو میشناسیم. جالب اینجا بود که به لحاظ فکری کاملا شبیه همدیگه بودیم و مسائل رو از یه زاویه به خصوص نگاه میکردیم.

دوستم یه مبارز بود. ادمی که به هیچ وجه تسلیم شرایط نمیشد و تا اونجایی که امکان داشت با مشکلات میجنگید. ماجراهای عجیب غریبی رو هم از سر گذرونده بود. رویاهای بزرگی هم داشت. مدتی قبل بعد از یک سال دیدمش. چون اون توی یه شهر دیگه زندگی میکنه. خیلی عوض شده بود. این رو از اولین برخوردمون فهمیدم. مرتب هم بهش یاداوری میکردم که یه چیزی عوض شده. تا اینکه یه شب گفت که دیگه خسته شده و میخواد مثل ادمای دیگه زندگی کنه. میخواد تسلیم زندگی و شرایطی که ایجاد میکنه بشه. دستمال سفید رو بالا گرفته بود.

 

نوشته شده توسط بهنام در یکشنبه 5 اردیبهشت1389 ساعت | لینک ثابت

خیلی از دور و بریهاش، دوستاش، همسن و سالهاش، وقتی که به مشکلی بر میخورن، با اون مشورت میکنن. این یه تعریف نیست، چون همه ما، معمولا اشخاصی رو توی زندگیمون داریم که توی لحظات سخت، زمانهایی که باید یه تصمیم مهم بگیریم، باهاشون صحبت میکنیم و ازشون راهنمایی میخوایم. چیزی که میخوام بگم اینه که برای دیگران، همیشه یه راه حل بکر داره، که دقیقا کلید حل مشکلشونه.

                         

 

هیچوقت نتونست، وقتی که خودش به مشکلی برمیخوره، وقتی که باید تصمیم مهمی بگیره، وقتی که به یه دوراهی میرسه، راه حل درستی پیدا کنه. معمولا بعد از مدتها سر در گم بودن، و مشورت کردن با دیگران، کاری رو میکنه که دلش میخواد، که احساسش میگه، و خب این تصمیمها اون رو راضی میکنه، ولی همیشه بهترین تصمیم نیست، و مشکل اینجاس که در مورد مسائل عاطفی که ذاتا با احساس اون سر و کار دارن، خطرناکترین کار، احساساتی شدن و بر مبنای احساسات تصمیم گرفتنه.

 

 

چند وقته که میخواد یه مانع رو رد کند، ناچاره که رد کنه، مانعیه که رد کردنش دیر یا زود داره، ولی حتمیه. یک ماه بود که دور خیز کرده بود، همه توانش رو جمع کرده که پشت سر بذاردش، واسه اولین بار، به لحاظ عقلی، همه جوانب رو سنجیده بود و میخواست عاقلانه رفتار کنه، و دقیقا زمانی که میخواست شروع به حرکت به سمت مانع کنه، یه تلنگر خورد، نمیدونم، شاید یه نشانه باشه، واسه یاد اوریه اینکه عاقلانه زندگی کردن، تقدیر اون نیست.

 

 

گفتم هیچوقت فکر نمیکردم که ازدواج کنی، و حاصل این یک جمله، نیم ساعت صحبت کردن اون بود با ذکر دلایل منطقی، برای توجیه این کار. قانع شدم وخوشحال، بدون منظورگفتم ولی فکر میکردم که اگه یه زمانی بخوای ازدواج کنی، اونی که انتخاب میکنی، فلانی باشه. و این بار یه سخنرانیه یک ساعت و نیمه در دفاع از تصمیمی که گرفته بود. میگفت که هنوزم دوستش داره، که هیچوقت عشق اون از قلبش بیرون نمیره، هیچوقت فراموشش نمیکنه، ولی به فلان دلیل و فلان برهان، بهترین انتخاب رو انجام داده، و با اینکه اون رو هنوز دوست داره، ولی میدونه که با اون خوشبخت نمیشه. قانع شدم، گفتم- که ای کاش نمیگفتم- پس احساست؟ چیزی نگفت.

 

 

بعد از چند روز امروز به دیدنم اومد. گفت که حرف تو شاید یه تلنگر بوده، شاید یه نشانه بوده، واسه یاداوریه اینکه عاقلانه زندگی کردن، تقدیر من نیست.

 

 

 

نوشته شده توسط بهنام در شنبه 4 مهر1388 ساعت | لینک ثابت

سلام

میدونی تازگیا به چه نتیجه ای رسیدم؟

قبلش اجازه بده یه چیز دیگه ای بگم. میدونی که دسته بندیهای خیلی متنوع و واقعا مزخرفی در مورد ادمها وجود داره. در هر موردی، میشه ادمها رو تقسیم بندی کرد، مثلا ادمهایی که روزه میگیرن و ادمهایی که نمیگیرن. حتی ساده تر، اونایی که کله پاچه دوست دارن و اونایی که دوست ندارن. و از اون بهتر، گروه اول و گروه دوم. این از این. ولی دسته بندی ای که مورد نظر من هست اینه که ادمها سه گروهن، اونایی که با قلبشون تصمیم میگیرن، و اونایی که با مغزشون، و اونایی که اصلا تصمیم نمیگیرن. و من میگم که درصد خیلی کمی از ادما، خیلی کمتر از اون چیزی که فکرش رو میکنی، با قلبشون زندگی میکنن و  با عقلشون، و اکثریت هم جزء گروه سوم هستن. یعنی تصمیماتشون، بر مبنای بایدها و نبایدهاییه که توسط جامعه، دین وحکومت و… بهشون دیکته شده. و معمولا تصمیم گیریشون اینه که مثلا فلان کاری که من میخوام انجام بدم خوبه یا بد، و این خوب و بد رو همون بایدها و نبایدها تعیین میکنه.

اونایی که با عقلشون تصمیم میگیرن، اگر ببینن موقعیتی که مورد نظرشون هست، به سودشونه، و یا اینکه ضرری نداره، هرچند که بر خلاف عرف جامعه باشه، همون رو انجام میدن.

گروه باقیمانده هم، که نه به عرف و شرع و قانون کار دارن، و نه به سود و منفعت، اون کاری رو انجام میدن که دلشون بهشون میگه باید انجام بدن.

ولی ادم هر جوری که زندگی میکنه و فکر میکنه، یه خط قرمزهایی داره، هم به لحاظ فکری و هم به لحاظ رفتاری. این خط قرمز، در گروه اول همون چهارچوبیه که باید ها و نبایدها ازاون سرچشمه میگیره، و در دو گروه بعدی، چیزیه که خود فرد برای خودش قائل میشه و امکان نداره کسی بتونه بگه که توی زندگیش، هیچ خط قرمزی وجود نداره. همین که ادم بخواد هیچ خط قرمزی برای خودش قائل نشه، خودش یه خط قرمزه.

حالا نتیجه ای که گرفتم اینه، توی زندگیه هر ادمی، یک بار، حداقل یک بار، لحظه ای میرسه که باید و باید پاش رو از اون چهارچوب و از اون خط بگذاره اون طرفتر. اگر بتونه همچین کاری کنه، کمترین اثرش اینه که خودش رو به خودش ثابت میکنه. اگر هم نتونه ،دیگه هیچوقت نمیتونه.

 

پ.ن: البته همه اینها در حد یه فرضیه س. خودم هم نمیدونم که درسته یا نه، شاید کاملا اشتباه باشه. لطف میکنی اگر که من رو به چالش بکشی. اونطوری، ادم به یه نتیجه ای میرسه که میدونه به جز خودش حداقل یه نفردیگه هم قبولش داره.

 

لطیفه فلسفی: یه بار یکی از دوستش میپرسه: میدونی اونروز به چه نتیجه ای رسیدم؟

 دوستش جواب میده: کدوم روز؟

 

 

نوشته شده توسط بهنام در سه شنبه 17 شهریور1388 ساعت | لینک ثابت
 
offshore
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar