تبليغاتX
دستنوشته های راسکولنیکوف

خیلی از دور و بریهاش، دوستاش، همسن و سالهاش، وقتی که به مشکلی بر میخورن، با اون مشورت میکنن. این یه تعریف نیست، چون همه ما، معمولا اشخاصی رو توی زندگیمون داریم که توی لحظات سخت، زمانهایی که باید یه تصمیم مهم بگیریم، باهاشون صحبت میکنیم و ازشون راهنمایی میخوایم. چیزی که میخوام بگم اینه که برای دیگران، همیشه یه راه حل بکر داره، که دقیقا کلید حل مشکلشونه.

                         

 

هیچوقت نتونست، وقتی که خودش به مشکلی برمیخوره، وقتی که باید تصمیم مهمی بگیره، وقتی که به یه دوراهی میرسه، راه حل درستی پیدا کنه. معمولا بعد از مدتها سر در گم بودن، و مشورت کردن با دیگران، کاری رو میکنه که دلش میخواد، که احساسش میگه، و خب این تصمیمها اون رو راضی میکنه، ولی همیشه بهترین تصمیم نیست، و مشکل اینجاس که در مورد مسائل عاطفی که ذاتا با احساس اون سر و کار دارن، خطرناکترین کار، احساساتی شدن و بر مبنای احساسات تصمیم گرفتنه.

 

 

چند وقته که میخواد یه مانع رو رد کند، ناچاره که رد کنه، مانعیه که رد کردنش دیر یا زود داره، ولی حتمیه. یک ماه بود که دور خیز کرده بود، همه توانش رو جمع کرده که پشت سر بذاردش، واسه اولین بار، به لحاظ عقلی، همه جوانب رو سنجیده بود و میخواست عاقلانه رفتار کنه، و دقیقا زمانی که میخواست شروع به حرکت به سمت مانع کنه، یه تلنگر خورد، نمیدونم، شاید یه نشانه باشه، واسه یاد اوریه اینکه عاقلانه زندگی کردن، تقدیر اون نیست.

 

 

گفتم هیچوقت فکر نمیکردم که ازدواج کنی، و حاصل این یک جمله، نیم ساعت صحبت کردن اون بود با ذکر دلایل منطقی، برای توجیه این کار. قانع شدم وخوشحال، بدون منظورگفتم ولی فکر میکردم که اگه یه زمانی بخوای ازدواج کنی، اونی که انتخاب میکنی، فلانی باشه. و این بار یه سخنرانیه یک ساعت و نیمه در دفاع از تصمیمی که گرفته بود. میگفت که هنوزم دوستش داره، که هیچوقت عشق اون از قلبش بیرون نمیره، هیچوقت فراموشش نمیکنه، ولی به فلان دلیل و فلان برهان، بهترین انتخاب رو انجام داده، و با اینکه اون رو هنوز دوست داره، ولی میدونه که با اون خوشبخت نمیشه. قانع شدم، گفتم- که ای کاش نمیگفتم- پس احساست؟ چیزی نگفت.

 

 

بعد از چند روز امروز به دیدنم اومد. گفت که حرف تو شاید یه تلنگر بوده، شاید یه نشانه بوده، واسه یاداوریه اینکه عاقلانه زندگی کردن، تقدیر من نیست.

 

 

 

نوشته شده توسط بهنام در شنبه 4 مهر1388 ساعت | لینک ثابت |

سلام

میدونی تازگیا به چه نتیجه ای رسیدم؟

قبلش اجازه بده یه چیز دیگه ای بگم. میدونی که دسته بندیهای خیلی متنوع و واقعا مزخرفی در مورد ادمها وجود داره. در هر موردی، میشه ادمها رو تقسیم بندی کرد، مثلا ادمهایی که روزه میگیرن و ادمهایی که نمیگیرن. حتی ساده تر، اونایی که کله پاچه دوست دارن و اونایی که دوست ندارن. و از اون بهتر، گروه اول و گروه دوم. این از این. ولی دسته بندی ای که مورد نظر من هست اینه که ادمها سه گروهن، اونایی که با قلبشون تصمیم میگیرن، و اونایی که با مغزشون، و اونایی که اصلا تصمیم نمیگیرن. و من میگم که درصد خیلی کمی از ادما، خیلی کمتر از اون چیزی که فکرش رو میکنی، با قلبشون زندگی میکنن و  با عقلشون، و اکثریت هم جزء گروه سوم هستن. یعنی تصمیماتشون، بر مبنای بایدها و نبایدهاییه که توسط جامعه، دین وحکومت و… بهشون دیکته شده. و معمولا تصمیم گیریشون اینه که مثلا فلان کاری که من میخوام انجام بدم خوبه یا بد، و این خوب و بد رو همون بایدها و نبایدها تعیین میکنه.

اونایی که با عقلشون تصمیم میگیرن، اگر ببینن موقعیتی که مورد نظرشون هست، به سودشونه، و یا اینکه ضرری نداره، هرچند که بر خلاف عرف جامعه باشه، همون رو انجام میدن.

گروه باقیمانده هم، که نه به عرف و شرع و قانون کار دارن، و نه به سود و منفعت، اون کاری رو انجام میدن که دلشون بهشون میگه باید انجام بدن.

ولی ادم هر جوری که زندگی میکنه و فکر میکنه، یه خط قرمزهایی داره، هم به لحاظ فکری و هم به لحاظ رفتاری. این خط قرمز، در گروه اول همون چهارچوبیه که باید ها و نبایدها ازاون سرچشمه میگیره، و در دو گروه بعدی، چیزیه که خود فرد برای خودش قائل میشه و امکان نداره کسی بتونه بگه که توی زندگیش، هیچ خط قرمزی وجود نداره. همین که ادم بخواد هیچ خط قرمزی برای خودش قائل نشه، خودش یه خط قرمزه.

حالا نتیجه ای که گرفتم اینه، توی زندگیه هر ادمی، یک بار، حداقل یک بار، لحظه ای میرسه که باید و باید پاش رو از اون چهارچوب و از اون خط بگذاره اون طرفتر. اگر بتونه همچین کاری کنه، کمترین اثرش اینه که خودش رو به خودش ثابت میکنه. اگر هم نتونه ،دیگه هیچوقت نمیتونه.

 

پ.ن: البته همه اینها در حد یه فرضیه س. خودم هم نمیدونم که درسته یا نه، شاید کاملا اشتباه باشه. لطف میکنی اگر که من رو به چالش بکشی. اونطوری، ادم به یه نتیجه ای میرسه که میدونه به جز خودش حداقل یه نفردیگه هم قبولش داره.

 

لطیفه فلسفی: یه بار یکی از دوستش میپرسه: میدونی اونروز به چه نتیجه ای رسیدم؟

 دوستش جواب میده: کدوم روز؟

 

 

نوشته شده توسط بهنام در سه شنبه 17 شهریور1388 ساعت | لینک ثابت

هوشنگ مرادی کرمانی رو خیلی دوست دارم. تا یک ماه پیش، فقط به خاطر کتابهایی که ازش خونده بودم، اون موقع که دبستانی بودم، سوم یا چهارم دبستان.(( قصه های مجید)) رو که شاید اگر بگم ده دفعه خوندم دروغ نگفته باشم، که اخرین بارش هم همین چند هفته قبل بود. و ((نخل)) رو که یک بار بیشتر نخوندم و الان یادم نمیاد که دقیقا در مورد چی بود، و بچه های(( قالیباف خانه)) رو. که بار اولی که خوندم، همونطور که گفتم دبستانی بودم و تاثیر واقعا وحشتناکی بر من داشت و حسابی به همم ریخت، و چند سال پیش دوباره خوندمش و دیدم که اون تاثیر به خاطر سن کم من نبوده و واقعا وحشتناکه. و... .

تا رسیدم به ((شما که غریبه نیستید)) که یه جور اتوبیوگرافیه و واقعا جذاب و خوندنیه طوری که وقتی که شروع به خوندنش کردم، تا زمانی که تمومش کردم، بیست و چهار ساعت بیشتر طول نکشید.

هوشنگ مرادی کرمانی رو خیلی دوست دارم، ولی نه فقط به خاطر کتابهایی که ازش خوندم، فقط به خاطر یه پاراگراف توی صفحه های اخرزندگینامه ای که خودش نوشته. دقیقا نمیدونم کدوم صفحه و دقیقا هم نمیتونم کلمه به کلمه بگم که چی گفته بود.

ولی اونجایی بود که اون بعد از پشت سر گذاشتن سختیهایی که توی کتاب در موردش صحبت میکنه، به جایی میرسه که میخواد خودش مسیر زندگیش رو انتخاب کنه و تصمیم میگیره که به تهران بیاد. عموش بهش میگه که همینجا بمون، توی بانک یه کار دست و پا کردم، بچسب به زندگیت و ... و مرادی جوابی میده که من با خوندنش مطمئن شدم اون چیزی که این همه سال دنبالش بودم کاملا درسته، هر چند که متاسفانه هنوز نمیدونم چیه. اون جواب میده که: بمونم و کار کنم و خونه بخرم و ازدواج کنم و بچه دار بشم بعد ماشین بخرم، بعد یه خونه بزرگتر، و بعد یه ماشین بهتر و بچه هام بزرگ بشن و من بازنشسته بشم و... .

هوشنگ مرادی کرمانی رو خیلی دوست دارم، به خاطر همین یه پاراگراف. واقعا خیلی مزخرفه اگه بخوایم اینطوری تصور کنیم که همه این چند میلیارد انسانی که از اول خلقت افریده شدن، فقط یک هدف داشتن و اونم تشکیل یه زندگی و به قول امروزیها سر و سامون گرفتنه، و اینکه انسان هیچ دغدغه  دیگه ای به جز این مسائل نداشته باشه. درسته، مرادی، ازدواج کرد و بچه دار هم شد، ولی اول رفت دنبال دغدغه ای که داشت و هدفی که کائنات برای اون قرار داده بود و الان یکی از بزرگترین و معروفترین نویسنده های ایرانه که کتابهاش به چندین زبان ترجمه شدن.

هوشنگ مرادی کرمانی رو خیلی دوست دارم، و هر کسی مثل اون رو که هیچوقت دغدغه هاش رو فراموش نمیکنه.

***یه نفر رو میشناختم که میگفت: من از زندگی به جز یه خونه معمولی و یه ماشین معمولی و یه درامد معمولی و یه همسر خوب، هیچ چیز دیگه ای نمیخوام.

واقعا حال ادم رو به هم میزنه!!!

***یه نفر رو میشناختم که یه زمانی به لحاظ فکری خیلی به هم نزدیک بودیم، اونهم به سختی گرفتار دغدغه هاش بود و دنبال یک هدف. چند سالی ازش بی خبر بودم، ولی شنیدم که ازدواج کرده. از نظر من ازدواج بزرگترین مانع بر سر راه کسیه که میخواد بره دنبال اون چیزی که دلش بهش میگه. ولی بعضیا میگفتن که اینطوری نیست و ازدواج بهترین وسیله برای پیشترفت به سوی هر هدفیه. بعد از چند سال اون دوست رو دیدم و ازش پرسیدم که ازدواج واقعا مانع شد یا کمکت کرد؟ گفت که ازدواج از یه جنبه هایی دیگه ای واقعا باعث ترقیه من شد، ولی به شدت سرعت من رو برای رسیدن به اون چیزایی که دوست داشتم گرفت.

***چند شب پیش، با یه دوستی در این زمینه حرف میزدم، دست اخر به این نتیجه رسیدیم که بدترین حالت موقعیه که ادم، یه نقطه رو به عنوان هدف خودش انتخاب کنه و از اون بدتر اینه که ادم به اون نقطه برسه!

 

 

 

 

پ.ن: حال عجیبی دارم، چند وقته که قبل از موقع خواب، به شدت خواب الوده هستم، ولی همین که میخوام بخوابم، خواب از سرم میپره. اغلب تا ساعت سه و چهار صبح بیدار هستم . در ضمن، از داروهای ارامبخش و خواب اور هم به شدت میترسم.

چی کار کنم؟

 

 

نوشته شده توسط بهنام در پنجشنبه 12 شهریور1388 ساعت | لینک ثابت
میدونی چی فکر میکنم، فکر میکنم که گاهی وقتا چقدر خوب میشه که ادب خیلی چیزها رو ندونه، درمورد خیلی از مسائل اگاه نباشه، به سمت اون کمالی که فکر میکنه تقدیره، حرکت نکنه. مثلا، بعضی وقتها دکترها، به یه سری از مریضها که میدونن مریضیه چندان حادی ندارن و بیشتر بدمریض هستن تا مریض، و یا یه سری از مریضهایی که یه بیماریه لاعلاج دارن که هیچ درمانی نداره، یه دارویی که به لحاظ خاصیت خنثی هست و هیچ اثر درمانی نداره میدن، ولی به مریض میگن که این یه داروییه که تازه ساخته شده و تاثیرش فوق العادس، و خب، درمورد مریضی که واقعیت رو نمیدونه، در بیشتر موارد، اون دارو تاثیر فوق العاده ای میذاره. این داروی بدلی یه اسمی هم داره که الان خاطرم نیست. ولی حرف من چیز دیگه ایه، الان بهت میگم. وقتی که جوونتر بودم، جوونتر منظورم تا همین پنج شش سال پیشه، فکر میکردم که خدا من رو برای انجام یه رسالتی افریده، برای انجام یه تغییر بزرگ که انسانهای دیگه قادر به انجام اون نبودن، فکر میکردم هدف زندگیه من انجام اون کاره و یه لحظه ای توی زندگیم میفهمم که چه کاریه و باید انجامش بدم، و واقعا به این فکر باور داشتم. تا اینکه یه کتاب خوندم، الان یادم نیست چه کتابی، و در اون دقیقا به این تصور من اشاره شده بود، با این تفاوت که اون رو به همه انسانها تعمیم داده بود، یعنی گفته بود که همه انسانها همچین تصوری دارن، تا یه برهه ای از زندگی شون که با واقعیت روبرو میشن. من اون کتاب رو خوندم و از اون روز تا حالا، نه تنها هدفم انجام یه کار بزرگ نیست، که هیچ هدفی ندارم. حالا یه سوال دارم، که اگه نویسنده اون کتاب، هیچ وقت تصمیم نمیگرفت همچین کتابی بنویسه، یا اینکه من هیچوقت اون کتاب رو نخونده بودم، میتونم بگم که اون کار بزرگ رو انجام میدادم؟
نوشته شده توسط بهنام در جمعه 6 شهریور1388 ساعت | لینک ثابت

درد

 

 

دردهای من

جامه نیستند

تا زتن در اورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته سخن دراورم

نعره نیستند

تا ز نای جان براورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است.

                                                      ***

 دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی استینشان

مردمی که نام هایشان

جلد کهنه شناسنامه هایشان

درد میکند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده سرودنم

درد میکند

انحنای روح من

شانه های خسته غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم

شکسته است.

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

                                    ***

 

این سماجت عجیب

پافشاری شگفت درد هاست

دردهای اشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه لجوج

اولین قلم

حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را

رها کنم؟

درد

رنگ و بوی غنچه دل است

پس چگونه من

رنگ و بوی غنچه را

ز برگهای تو به توی ان

جدا کنم؟

دفتر مرا

دست درد میزند ورق

شعر تازه مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف میزنم؟

درد

 حرف نیست

درد

 نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟

 

                                                                        زنده یاد  قیصر امین پور

 

نوشته شده توسط بهنام در جمعه 26 تیر1388 ساعت | لینک ثابت

مرگی اسان

 

شاید تو به اینی که میگویم، اعتقاد نداشته باشی

اما وجود دارند مردمانی که

زندگی شان با کمترین تنش و اشفتگی میگذرد

انها خوب میپوشند

خوب میخوابند

انها به زندگی ساده خانوادگی شان خرسندند

غم و اندوه زندگی انها را مختل نمیکند

و غالبا احساس خوبی دارند

وقتی مرگشان فرا رسد

به مرگی اسان میمیرند

معمولا در خواب

 

 شما ممکن است باور نکنید این را

اما مردمانی اینگونه زندگی میکنند

اما من یکی از انها نیستم

اه... نه... من نیستم یکی از انها

من حتی به انها نزدیک هم نیستم

انها کجایند و

من کجا.

 

 

                                                        چارلز بوکوفسکی

 

نوشته شده توسط بهنام در سه شنبه 23 تیر1388 ساعت | لینک ثابت

سلام 

میدونی امروز چی به ذهنم رسید؟ اینکه یه زمانی من متوجه بشم که دو تا از دوستای نتی که دارم در واقعا یه نفر هستن، یا اینکه مثلا دو تا وبلاگی که سر میزنم، نویسندشون یه نفر باشه، عکس العملم چه خواهد بود؟ اول فکر کردم که چقدر ممکنه ناراحت بشم، به خاطر اینکه فکر میکنم فریب خوردم، ولی بعد به این نتیجه رسیدم که نه تنها ناراحت نمیشم، بلکه چقدر هم جالب خواهد بود، و واقعا باید به کسی که این کار رو کرده، یا کسی که این کار رو خواهد کرد، تبریک گفت به خاطر این خلاقیتی که داره در نحوه نگارش و ادبیات و تفکراتش که من از خوندن مطالب اون دو تا وبلاگ فرضی متوجه شباهتشون نشم. خیلی سخته. ولی صرف نظر از همه اینها، محیط نت هم خیلی دست ادم رو برای انجام همچین کارهایی باز میذاره. یکی ممکنه به خاطر سرگرمی همچین کاری بکنه، یکی هم به خاطر رسیدن به یه هدف که ممکنه هر چیزی باشه.

حالا این رو ولش کن، این روزها شدیدا احساس سیب زمینی بودن، بهم دست داده، و عجیب اینکه از این احساسی که دارم خیلی لذت میبرم و مرتبا افسوس میخورم که چرا زودتر به اعجاز زندگی کردن همچون یک سیب زمینی پی نبرده بودم. خب مگه اونایی که فکر میکنن سیب زمینی نیستن چی کار میکنن که یه سیب زمینی نمیتونه انجام بده؟ و باید بگم که من در مورد دفاع از حق سیب زمینی و ظلمی که فکر میکنم طی این سالیان در حقش روا داشته شده، شدیدا جدی هستم. البته ازت خواهش میکنم که یه وقت تصور نکنی که سیب زمینی شدن به همین اسونیاس که هروقت تصمیم گرفتی بتونی یه سیب زمینی بشی. مهمترین عامل برای اینکه به این مرحله برسی اینه که خسته بشی. و این خستگی میتونه از و در اثر هر چیزی باشه، ولی ترجیحا بهتره که خستگیه بدنی نباشه که خیلی نا امید کنندس. در مورد چند مرحله بعدی چیزی نمیگم چون میترسم. بعد که خسته شدی و اون مراحلی رو هم که نگفتم طی کردی، میرسی به اینجا که کارهایی رو که خیلی وقت بوده میخواستی انجام بدی و وقتش رو نداشتی شروع کنی. کلی کتاب خونده نشده داری، کلی فیلم دیده نشده داری، کلی اهنگ نشنیده داری، و هر کاری که رابطه تو رو با دنیای کثافت بیرون قطع میکنه. وقتی که شروع به انجام این کار ها میکنه، رسما وارده پروسه تبدیل شدن به سیب زمینی میشی و میتونی خودت یه جوونه سیب زمینی به حساب بیاری.

اها، هر چند کشیدن سیگار و نوشیدن قهوه و چای به مقدار زیاد اصلا توصیه نمیشه، ولی محض احتیاط، دوستان سیگاری، واسه اینکه موقع سیگار کشیدن به فکر فرو نرید و یه وقت تبدیل به سیب زمینی شدنتون دچار وقفه نشه، بهتره سعی کنید با دود سیگار شکلهای مختلف درست کنید. واقعا موثره.

و یه توصیه خیلی مهم، شب ها زود بخوابید. نهایتا ساعت ده.

نوشته شده توسط بهنام در جمعه 12 تیر1388 ساعت | لینک ثابت

سلام

میخوام پیشت یه اعترافی کنم، راستشو بخوای جوونتر که بودم، منظورم همین هفتصد هشتصد سال قبله، یه ادم بودم.ولی الان که به خودم نگاه میکنم میبینم که چقدر عوض شدم، واقعا گاهی وقتا وحشت میکنم از اینی که هستم. یه جوری هم ذره ذره تغییر کردم که خودم در طول زمان متوجه نشدم، ولی الان که بعد از چند قرن برمیگردم و خودم رو میبینم که جوونتر بودم یا اینکه بچه بودم، میفهمم که تبدیل به چه هیولایی شدم. اینی که میگم اصلا غلو و اغراق نیست، من یه هیولای واقعی هستم. خودم این رو میدونم و از بابتش هم رنج میبرم، ولی میدونم که هیچوقت دیگه نمیتونم یه ادم باشم، یه چیزی شبیه اونی که قبلا بودم، میدونی چرا؟ چون تا چند دقیقه دیگه اصلا یادم میره که در مورد چی داشتم فکر میکردم و اینطور به نظرم میاد که از اول همین بودم و اینی که هستم همونیه که باید باشم، و خب، مگه به جز این نیست؟

جوونتر که بودم، وقتی که دروغ میگفتم، واقعا ناراحت میشدم، از ته دل از بابت دروغی که گفته بودم غصه میخوردم، ولی الان غصه نمیخورم، فقط با وقاحت، به دروغم اعتراف میکنم.

اونموقعها، وقتی که عاشق یه نفر میشدم، هر وقت میدیدمش، ضربان قلبم رو حس میکردم و یه گرمای مطبوعی رو توی شکمم حس میکردم، اون موقع فکر میکردم که یکی از نشونه های عاشق بودنه، ولی الان اصلا اینطوری نیست، نه از ضربان قلب خبری هست و نه از اون گرما، راستش رو بخوای اصلا عاشقی از یادم رفته.

جوون که بودم، واقعا سعی میکردم که دل کسی رو نشکنم، با همه وجودم، ولی الان فکر میکنم که ادم نباید اینقدر ماخوذ به حیا!!! باشه، و باید حرفش رو حتما بزنه، به هر قیمتی.

قبلا، دلم واسه دیگران، واسه اونایی که دوستشون داشتم، خیلی تنگ میشد، زود تنگ میشد، ولی الان خیلی وقته که اصلا دلم واسه کسی تنگ نشده، اصلا نمیدونم دیگه کسی رو دوست دارم یا نه؟

قبلا، نه خیلی قبل، تا همین دویست سال پیش، شنونده خیلی خوبی بودم، صحبت دیگران رو خیلی خوب گوش میکردم، هیچ عجله ای واسه صحبت کردن نداشتم، ولی الان دیگه اونطوری نیستم، تا یکی یه چیزی میگه، من هنوز حرف اون تموم نشده، میگم(( اره، منم همینطور...)) و شروع میکنم به حرف زدن، دیگه خیلی کم به صحبت کسی گوش میکنم.

قدیما، چقدر دوست داشتم به یکی دیگه کمک کنم، واقعا از کمک کردن به دیگران لذت میبردم، ولی الان، دل خوش سیری چند، اگه ببینم یکی نیاز به کمک داره، راهم رو کج میکنم که یه وقت ازمن چیزی نخواد.

قبلا سعی میکردم که هیچوقت با کسی جر و بحث نکنم، اگر هم کسی چیزی میگفت که خوشایندم نبود، جوابش رو نمیدادم، ولی الان اگه کسی یه حرفی بزنه، اگه جوابش رو ندم، باور کن شب خوابم نمیبره.

میگم که قبلا یه جور دیگه بودم، اگه بخوای تا صبح واست از این مثالها میزنم، ولی چه فایده.

به هر حال الان اینم، اگه بخوام خیلی خلاصه بگم، قبلا دیگران رو مقدم بر خودم میدونستم، ولی الان دیگران رو اصلا نمیبینم، فقط خودم.

به هر حال، معذرت میخوام از اینکه یه هیولا هستم.

نوشته شده توسط بهنام در شنبه 6 تیر1388 ساعت | لینک ثابت

سلام

امروز ساعت پنج بعد از ظهر، تصمیم گرفتم بخوابم، نمیدونم خوابیدم یا نه، ولی نیم ساعت بعد با یه سردرد وحشتناک که قسمت پشت سرم رو کامل در بر گرفته بود چشمام رو باز کردم در حالیکه مجله ای که میخوندم، هنوز توی دستم بود. فکر کردم که دارم میمیرم، اخه یه همچین سردردی اونم توی اون قسمت تا حالا واسم پیش نیومده بود. بلند شدم و زود رفتم یه دوش گرفتم و لباسهام رو عوض کردم که تمیز بمیرم. ولی نیم ساعت بعد، با قرص ژلوفنی که خوردم، سردردم کاملا بر طرف شد و به جاش یه حس کرختی بهم دست داد. حوصله هیچ کاری رو نداشتم، رفتم بیرون و یه دوری زدم و برگشتم خونه. یادم افتاد که امروز تولد یکی از دوستامه که خارج از کشوره. بعد از یه ساعت تلاش موفق نشدم که تلفنش رو بگیرم، ارتباط برقرار نمیشد. موبایلش رو هم جواب نمیداد. گفتم واسش اف میذارم. وقتی که وصل شدم، دیدم خوشبختانه خودش هم هست و تونستم تولدش رو تبریک بگم. خیلی خوشحال شد. همین.

راستی، در مورد اون چیزی هم که خودت تا الان متوجهش شدی، حق با توئه، هر نتیجه ای که بگیری من ناراحت نمیشم. حقمه. اپ کردم که اپ کرده باشم.

نوشته شده توسط بهنام در جمعه 5 تیر1388 ساعت | لینک ثابت

سلام

دیشب به طرز اسفناکی نیاز پیدا کرده بودم که با یکی حرف بزنم. نه اینکه اون یکی، فرد به خصوصی باشه و یا اینکه بخوام در مورد مساله به خصوصی صحبت کنم و یا بخوام درد دل کنم، فقط دوست داشتم حرف بزنم. نمیدونم تا حالا واست همچین حالتی پیش اومده یا نه.

توی پارک، چهار تا جوون کنار هم روی یه نیمکت نشسته بودن و داشتن بحث سیاسی میکردن، خیلی هم پرشور بودن، حالم جوری بود که منی که معمولا سعی میکنم خیلی کم با افرادی که نمیشناسم هم صحبت بشم، برای یه لحظه تصمیم گرفتم برم و توی بحثشون شرکت کنم، ولی خوشبختانه بعد منصرف شدم و راه افتادم که یه کم قدم بزنم. جالب بود که از کنار هر دو یا چند نفری که رد میشدم، میشنیدم که دارن در مورد سیاست حرف میزنن، از قرار معلوم این جو به شدت سیاسی شده، اون حس کارشناس مسائل سیاسی بودن ما ایرانیها رو، دوباره به شدت هر چه تمامتر تحریک کرده و همه در مورد مساله انتخابات، که حقا، خیلی هم تنورش گرم شده، نظرات صائبی دارن و تحلیلهای خیلی جالبی ارائه میدن که توی قوطیه هیچ عطاری ای پیدا نمیشه و از شنیدن بعضی از اونها، ادم فقط شاخ در نمیاره. علی ایحال، سعی میکردم خودم رو با شنیدن اراء افرادی که با هم صحبت میکردن سرگرم کنم و به این فکر کنم که واقعا چی باعث میشه که بعضیا فکر کنن که کارشناس مسائل سیاسی هستن و حرفی که میزنن، دقیقا توصیف شرایطیه که وجود داره و با نگاه مثلا موشکافانه شون، میتونن به کنه مسائل که دیگران از درک اون عاجزن، پی ببرن. برای ما-مردم عادی-، هیچ چاره ای وجود نداره به جز اینکه فکرمون رو به موجهای تبلیغاتی ای که ایجاد میشه بسپریم بدون اینکه بتونیم مطمئن باشیم که اون چیزی که میبینیم یا میشنویم، واقعیت و یا کذبه. البته دوست ندارم که فکر کنی میخوام بگم که ما بازیچه ایم و به هیچ وجه اجازه ابراز نظر خودمون و یا ارائه یه انالیز از مسائل جاری نداریم، مشکل من اون اعتماد به نفس و اون اطمینان لعنتی ایه که معمولا همه، توی صحبتهاشون دارن. مثلا، طرف بادی به غبغب میندازه و چنان صحبت میکنه که انگار فلان کارشناس پنتاگون در امور ایرانه و چنان از تقلب در انتخابات حرف میزنه که انگار خودش هم یکی از دست اندر کاران این برنامه س. در صورتیکه همین حرفی رو که داره با این طمطراق و اهن و تلپ توی جمع دوستان پرمدعاتر از خودش بیان میکنه، دو ساعت پیش توی یه جمع دیگه ای از یه نفر دیگه شنیده که اونها هم به نوبه خودشون به همین صورت. واقعا چرا بعضیا اینجورین؟

امروز دیدم پشت شیشه یه مغازه، پوستر فیلم اخراجیهای دو چسبیده. رفتم و پرسیدم و گفت که فیلم،هنوز نیومده و بعد هم بهم پیشنهاد داد که اگه برای امشب دنبال فیلم میگردم، بهم چند تا دی وی دی بده که بشینم ببینم. البته این دی وی دی دادن به این معنی نبود که عاشق چشم و ابروی من بوده باشه و خواسته باشه بهم لطف کنه، منظورش این بود که بهم بفروشه. منم نمیدونم چطور شد که یهو در اومدم بهش گفتم که(( نه، دی وی دی اگر بخواید من میتونم بهتون بدم که ببینید.)) اینطوری که گفتم طرف فکر کرد که من فروشنده دی وی دی هستم، گفت(( چند حساب میکنی؟)) منم که متوجه اشتباهش شدم، خودم مرتکب اشتباه بزرگتری شدم و در یه اقدام گنده گو...انه، گفتم،(( من نمیفروشم، ارشیو دارم.)) راستش این کلمه ارشیو، توی گوش من یه طنین خوشایندی داره، و معمولا هر جا که امکانش باشه، از بیان اینکه من یه ارشیو از فیلمهای خیلی خوب دارم نمیگذرم- به هر حال هر کسی علاقه مندیهای خودش رو داره، منم علاقه دارم که ارشیو داشته باشم!!!- به هر حال، این ارشیو رو که گفتم طرف یه مقدار جدیتر شد و پرسید (( چند تا فیلم داری؟ دی وی دی و وی سی دی و ایرانی و خارجی؟)) منم با یه حس خوبی که از فکر بیان تعداد فیلمهام بهم دست داده بود، گفتم(( اینطوری که گفتی، سر جمع ششصد تا فیلم دارم!)) یارو یه کم نگاهم کرد و خندید و گفت((پس فقط فیلم جمع میکنی، ارشیو نداری، من حدود نه هزار سیصد تا فقط دی وی دی خارجی دارم، وی سی دی و فیلمای هندی و ایرانی جدا)). اینو که گفت، من واقعا هر چی فکر کردم، دیدم توی اون موقعیت به جز لبخند زدن، هیچ کار دیگه ای نمیشه کرد. خب، این هم از مضرات گنده گو...ی.

پ.ن: بابت این بی ادبی پوزش میخوام، ولی لطفا به جای سه نقطه، ((ز)) بگذار.

پ.ن: ولی واقعا، چرا بعضیا فکر میکنن که باید در مورد هر چیزی نظر بدن؟

نوشته شده توسط بهنام در شنبه 16 خرداد1388 ساعت | لینک ثابت